آدم است دیگر شاید بعضی وقتها نيشش باز شود تا بناگوش و بخندد به تمام دنیای قهوه ای!
چند نکتهٔ حاشیهای از کنفرانسی در دو روز اخیر که به عنوان یک شنوندهٔ صرف و نه سخنران رفته بودم:
- یکی آمد توی صف ناهار (عدسی) بدون مقدمه دست داد و گفت: خیلی ارایهٔ خوبی دادی. من هم با حفظ کامل اعتماد به نفس تشکر کردم از نظر لطفش! اول فکر کردم میخواهد بزند توی صف و این داستان را ردیف کرده است! بعد دیدم نه طرف ول کن نیست و آمد سر میز ناهار و شروع کرد سوالهای ریاضی پرسیدن. دیدم نمیشود خالی بست. گفتم فکر کنم من را با یکی دیگر اشتباه گرفته اید. گفت مگر شما سخنران آخر نیستید؟ گفتم نه و اشاره کردم به سخنران آخر که در میز روبرو مشغول خوردن بود. سخنرانی از اسرائیل! بعضی وقتها این نژاد خاورمیانه ای گیج کننده است!
- یک سخنران آلمانی هم کمیکال (chemical) را چمیکال تلفظ می کرد و هر بار که چ را به جای ک تلفظ می کرد من را یاد ولایت میانداخت! قیافه اش خیلی آلمانی بود اما قکر کنم از ترکهای آلمان بود!
- آخرین سخنرانی هم نزدیک بود به خون و خونریزی بکشد چون یکی بلند شد گفت: من تا حالا ۵ بار این پرزنتیشن را شنیدهام و شما دارید بلوف می زنید و صادق نیستید در تبلیغ محصولتان. صداقت داشته باشید! سخنران هم مثل بچهای که خراب کرده باشد در شلوارش، بهم نزد گندی را که زده بود و ظاهراً به صورت ضمنی تایید کرد حرف آقای معترض را! دیدن دعوای علمی برایم جالب بود!
- شعار یک سازمان تحقیقاتی علوم کاربردی هم جالب بود: علم برای تجارت! هر چند که الان اکثر استادها تجارت میکنند!
۱- پدر خانه گفت: با پس اندازی که داریم گاز {اجاق} خریم یا خر؟ عیال و پسران متفق القول گفتند گاز. پدر تمکین کرد به قواعد دموکراسی ناچارا! فردا روز، پسران پدر را گفتند که چگونه بپماییم راه را تا باغ؟ پدر گفت: با گاز!
شنیدی که آن باغبان از نیاز هدر داد سرمایه اش را به "گاز"؟
برو ای پسر پول بر "خر" گذار تو را خر به از مطبخ شیک و ناز!
۲- گاو همین همسایه فرار کرده بود و عیالش دنبال گاو. از دور شیرین عقل مردی را دید. فریاد بر آورد که ای برادر، گاو مرا بگیر. مرد گفت: وقت خامه خوردن که برادر نیستم (!) پس چشمت کور بدو که خامه خوردن دویدن هم دارد!
مشو غمین تو اگر سفله ای نواخت تو را چو "خامهای" بخوری هان به هوش باش "دو" را!
این روزها یک پرنده مدام می نشیند توی راهم. از این پرنده ها زیاد می آیند و می روند اما این یکی فرق دارد با بقیه که نه زیباست، نه خوش صداست، نه پیام آور صلح است و نه هیچ چیز دیگر! کلاغی است تنها در این شهر بی کلاغ و لابد مهجور مانده از اصل خویش و حتما خالی از شهوت رفتن! مدام آن پاهای زشتش را میگذارد روی خیالم و من هی خاتمی وار مدارا می کنم و خویشتنداری که دستم به سنگ نرود. یعنی بسته است دست و بالم در این جای بی پاره سنگ و حتی اگر بسته نبود حالی نیست مثل قدیم تر ها که لابد شروشورم خوابیده است یا نمی دانم مدنیّت یافته ام! مانده ام چه کنم با این کلاغ؟ سنگی باید و دل- سنگی!
یکی یک شاخه رز دادند دستمان و ایستادیم به دو ردیف روبروی هم تا آن دو بیایند برای سان دیدن. آمدند هر دو مثل "شاه و فرح" و ما به مثابهٔ اهالی دربار گلها را دادیم و تبریک گفتیم.
جمعه شبی بود عروسی همکارم و من شال و کلاه کرده بودم بعد دانشگاه و رفته بودم به آدرس مربوطه. توی راه فکر میکردم لابد مثلا همه رسمی میآیند و کراوات زده اما امان از تصورات واهی! چرا که یکی مستقیم از دانشگاه آمده بود با کوله پشتی و دیگری همان لباس معمول هر روزش را پوشیده بود و یک کت کرده بود تنش و مختصر اصلاح صورت. موهایش هم مثل همیشه شانه نزده و هپلی! یکی هم با دستمال پر فینش ایستاده بود دم در منتظر ما و دقیقه ای یکبار فین می کرد تا موجودیتش را یادآواری کند برای همه. استاد هم آمده بود. انگار آمده بود کنفرانس. فقط آن برچسب مزخرف روی کتش که آرم دانشگاه است را نزده بود!
تالار بزرگ نبود. سالنی به گنجایش تقریبا هشتاد نفر که پله می خورد و می رفت بالا و ختم می شد به جایی که حکم سلف سرویس را داشت. به اضافهٔ یک سالن جنبی با یک بار و تعدادی میز. مراسم هم خیلی ساده بود. این را می شد حتی از کارت دعوت هم حدس زد:
"ما ازدواج کردیم و می خواهیم آنرا با شما جشن بگیریم. لطفا حضورتان را با تلفن... و یا ایمیل... اطلاع دهید." همین! نه از "خانه ای ساخته ایم سایه بانش همه عشق" خبری بود و نه از آن متنهای ثقیل "متمنی است با تشریف فرمایی خود ما را قرین امتنان فرمائید". تازه حتی بعد هم معلوم نباشد صاحبان مراسم را قرین امتنان فرموده باشی(!) یا حتی تر بعدها چیزی مانده باشد از آن خانه با سقف عشق و فرش غرورش!
مهمانها اغلب جوان بودند و چند نفر میانسال و پیر هم میانگین سنی را برده بودند بالا.
مراسم ساده بود. مراسم خیلی ساده بود. مراسم خسته کننده بود با وجود حتی مهمانهای اغلب جوان. مثلا هیجان دادند به برنامه: مسابقه ای بین عروس و داماد. سوال میپرسیدند از داماد که مثلا دوست پسر قبلی عروس چه بوده است اسمش؟! و به همین ترتیب از عروس که دوست دختر قبلی داماد که بوده است؟! خیلی کول بود ارواح خیکشان!
شام دادند و شکم ها پر شد و ملت زبانشان باز و حرف پشت حرف بود که نشخوار می شد! و در آخر چراغها را خاموش کردند تا تکانی بدهند به خودشان! من نشسته بودم و با یکی حرف می زدم و دعا می کردم که کسی از من تقاضای حرکات موزون نکند و مثل بنی ها کنه نشود با فتح کاف که: "بازی کنااا، قرض استااا"!* دعا مستجاب نشد و عذر خواستم و رفتن را بهانه! خداحافظی کردم و زدم بیرون. در راه شعر خاقانی را دستکاری کرده و با خودم می خواندم که:
بنی ای را به عروسی خواندند وی بخنديد و شد از قهقهه سست
گفت من رقص ندانم به سزا مطربی نيز ندانم به درست!
* کلمهٔ ترکی "اویناماخ" به معنی "رقصیدن" و "بازی کردن" می باشد. اما بنی ها در ترجمهٔ فارسی اشتباها به جای رقصیدن، بازی کردن را بکار می برند!
بُر خورده بود لای آدمهای ناباب و یاد گرفته بود کفش چینی بپوشد با بندهای باز و بدود مثل بُز تا بخورد زمین...تا طرف بیاید بالای سرش و خم شود و گرد پیراهن بتکاند برایش و او یک دل سیر ببیند چشمان سیال سکرآور غزل گونهٔ دربند را.
پی نوشت ۱: آخر نوشته را کمی تغییر دادم برای حفظ شعائر اسلامی و انسانی!!!
پی نوشت ۲: قرار گذاشته بودم که پایان نامهام را بنویسم. استادم پروژهٔ جدیدی را محوّل کرد و رفت آمریکا. هر چه قدر هم تلاش کردم توجیهش کنم نشد و لذا:
لاجرم جاریست پیکاری خفن روز و شب مابین استادم، و من
حالا نوشتن تز را گذاشتهام کنار و روی پروژهٔ جدید کار میکنم. گفتم از همین جا اطلاع رسانی کنم و جواب سوال بعضیها را داده باشم.
پی نوشت ۳: استاد پریروز رفت آمریکا و مثل پدر بد اخلاقی که بچه هایش نمی توانند وجودش را در خانه تحمل کنند و از غیبتش حظ می برند، همه دارند نفس راحت میکشند و لذت می برند از وقتهای استراحت کش آمده. آرامشی حکمفرماست هر چند ناپایدار!
ناطق خودش را فارغ التحصیل "ام آی تی" معرفی کرد. چشم و چارمان چهار تا شد! وی در ادامه گفت البته Mumbai Institute of Technology! چشم و چارمان برگشت سر جای اولش و فکر کردیم که شاید ما هم داشته باشیم نسخهٔ وطنی ای از "ام آی تی" را!
چه فرقی می کند صدها متر آن طرف تر در خیابانی با گواهی سلامت آویزان بر دیوار اتاقکی پر از طعم بوسه های شتاب زده و هوس های خالی شده یا هزاران کیلومتر آن طرف تر در همهٔ خیابانهای شهر؟ چه فرقی می کند بعدازظهر سپتامبر یا بعدازظهر آبان؟ "با" یا چه توفیری می کند "بی" رژ لب وقتی خشکی نمی کند دیگر لبهای ترک خورده شان و مهم صورتهایشان است که قرمز است مدام بی هیچ رژگونه ای و مهم تر تن هایشان که مست می شود دمادم بی هیچ DOLCE & GABBANA ای. چه فرقی می کند صدها متر آن طرف تر پای پیاده یا هزاران کیلومتر آن طرف تر سوار بر مرسدس؟ چه توفیری می کند آخر وقتی خیابانگرد می شوند "هر دو" زیر تیغ فقر، پشت انبوه یخ زدهٔ انسانیت...
با عصبانیت گزارشم را داد دستم و گفت که اصلا نوشتهٔ خوبی نبود! و در جواب چرای من گفت: گزارشت ملغمه ای بود از جمله های علمی، شاعرانه و دری وری!!! علمی تر بنویس! و حالا لاجرم نشسته ام گوشه ای و مثل چریک پیر جان سخت که می خزد گوشهای و اگر بپرسی چه می کنی؟ میگوید: کار تئوریک، دارم کار تئوریک میکنم . دارم نوشتن علمی می کنم! اما هیچ وقت نفهمیدم کجای نوشتهام شاعرانه بوده است؟!
پرسیده بودی این دخترک و پسرک داستانهای من در حال حاظر آیا خوشبختند؟ اول گفتم نسبتا بله! یعنی خواستم چیزی بپرانم. اما حالا می گویم نمی دانم. من واقعا نمی دانم. یعنی فکر می کنم وقتی به کسی می گویند تو خوشبختی و می خواهند جای تو باشند، به مفت نمی ارزد خوشبختیت اگر تو بخواهی جای کس دیگری باشی ته دلت، یا جای دیگری باشی در خیالت… و ته خوشبختی شاید این است که جایی باشی که دوست نداشته باشی جای هیچ کس دیگری باشی و جای خودت هم جایت نباشد، یا چه می دانم باشد…
