تبليغاتX
از بِن تا بُن

از بِن تا بُن

خونی که مشک گشت، دلش می‌شود سیاه ... زان سفله کن حذر که به دولت رسیده است (صائب)

این روزها با هر ایرانی که صحبت می کنی، خودش را از نسل سوخته می داند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 اردیبهشت1391ساعت 0 قبل از ظهر  توسط علی نادری بنی  | 

دیروز ویدوئوی آن شهروند بندرعباسی خیلی تکانم داده بود و کلا دمغ بودم. با همین حال داغان، صبح سوار آسانسور شدم. به محض ورود یکی گفت قیافه ات خیلی آشناست، هلند درس می خواندی؟ طبیعتا جوابم مثبت بود و گفتم که شما باید«آنجه» باشید. از آسانسور پیاده شدیم و چند دقیقه ای حرف زدیم و مثل برنامه ی تلویزیون برای هم آرزوی موفقیت کردیم با یادآوری این نکته ی تکراری که دنیا خیلی کوچک است! عصر که داشتم می رفتم خانه، آنجه با همکارش نشسته بودند روی نیمکت روبروی دانشکده و آفتاب می گرفتند. کمی حرف زدیم و از من خواستند که مرکز شهر را نشانشان بدهم. با هم پیاده رفتیم. کمی «خرید پنجره» ای کردند و البته چند تایی هم سوغاتی خریدند. شام را با هم خوردیم و کمی هم خیابان ششم را گز کردیم. این خیابان به موزیک زنده اش معروف است. آستین هم پایتختش. اما هر وقت از آن رد می شوم همه ی غمهای عالم سرازیر می شوند به سویم. دست خودم نیست، توی آن همه جاز هوای شجریان می کنم و «ای مهربان تر از برگ». بعد مدام فکرهایی از این دست که «جماعتی که نظر را حرام می دانند / نظر حرام بکردند و خون خلق حلال» می آید توی ذهنم. باید این خیابان را بگذارم توی طرح ترافیک یا حداقل زوج و فردش کنم! دنیای کوچک غریبی است ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت 3 قبل از ظهر  توسط علی نادری بنی  | 

- پاره ای وقت ها بدون اینکه بخواهی، همه چیز زندگی خوب پیش می رود به قول فرنگی ها smoothly، اما گاهی هم هر چقدر تلاش می کنی که خوب پیش ببری، اصلا نمی رود. شاید چاره اش به قول جماعت معتقد به تقدیر همین بیت حافظ باشد که «بر آستانه ی تسلیم سر بنه حافظ  / که گر ستیزه کنی روزگار بستیزد». قصد ناامید کردن ندارم اما آدم وقت هایی حسرت قدیم را می خورد که چطور پدر و مادرها آن زمان اصلا مایوس نمی شدند حتی موقع نداری.

- توی اتوبوس دانشگاه شیراز که می نشستی، آدمهایی بودند روزنامه خر. آدمهایی هم بودند روزنامه خور. یعنی پول نمی دادند که چیزی بخرند اما سرک می کشیدند به روزنامه های دیگران و می دیدی که مثلا یکی روزنامه می خواند و هفت هشت سر هم از اطراف و اکناف، هر کدام گوشه ای را می خواندند!

- به مدد تلفن های هوشمند، امروز هیچکس بیکار نیست. سوار اتوبوس که شدم یکی را دیدم که خیلی در تلفن غرق شده بود. از دور که دیدم فکر کردم دارد مساله ی المپیاد حل می کند. نزدیکش شدم و سرم را یواشکی دراز کردم و شدم یکی از همان سرهای اتوبوس دانشگاه شیراز. داشت بازی می کرد. از خودم بدم آمد از این در پوستین خلق افتادن. همین طور که سر پا بودم، یکی کیفش را برداشت و صندلی را خالی کرد و اشاره کرد که بنشینم. تشکر کردم و نشستم. داشت کتاب می خواند. باز سرم را کشیدم و زوم کردم روی کتاب یارو. نوشته بود: «چه کسی خدا را آفرید؟ اینگونه نیست که مسیحی ها برای وجود هر چیزی دنبال علت باشند. خیلی چیزها وجود دارند که علتی برای آفرینش ندارند مثل حقایق ریاضی. حتی اگر دنیا آفریده نمی شد، این حقیقت وجود داشت که یک به علاوه ی یک برابر با دو بود....» داشتم می خواندم که طرف نگاهی به من کرد و کتابش را بست. باز از خودم بدم آمد!

- بند بالا هم بر امیدم نیفزود! گفتم که بعضی وقت ها نمی شود! لاجرم باید بر همان آستانه تسلیم سر نهاد!

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 فروردین1391ساعت 9 بعد از ظهر  توسط علی نادری بنی  | 

- یک غزل نوشته بودم که مطلعش این بود:

قمر از طالع عقرب به در آید روزی     وین پریشانی احوال سرآید روزی

سالها رفتی و دلدار نیامد به قرار     ناز و طنازی دلدار سرآید روزی

دو تا بیت دیگر هم داشت که گمشان کرده ام. گفتم تا از ذهنم نپریده مکتوبشان کنم. بعدا تکمیل می شود.

- سایت تابناک از دستگیری آقای «ز» به خاطر پارتی شبانه خبر داده بود. یکی نظر گذاشته بود:

«من ع در کوهپایه های مرز ترکیه پنهان شده ام، با من مصاحبه کنید»!

کلی خندیدم. اگر سری به نظرات این خبر بزنید متوجه می شوید که ایرانی ها چقدر طنازند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 فروردین1391ساعت 0 قبل از ظهر  توسط علی نادری بنی  | 

با صدای تق تق دمپائی همسایه ی دیوار بر دیوار

صبحگاهان بست رخت از تخت من مهمان ناز خواب

چون نمودم باز چشم از لابلای پرده ی کرکر۱

کفتری دیدم که بر «شاخ تلاجن» می کند ترتر۲

***

گاه گاهی آنطرف تر هم صدای خش خشی آید،

گمانم ضجه ی جاروی مرد رفتگر باشد

که گیسوی جبین هرج و مرج ساکن کوی و خیابان را

زند شانه

صدای خش خشش هم می رسد تا انتهای هفت خانه!

***

هلا ای مرد جاروکش!

چرا جر می دهی خواب مرا با خنجر دندان جارویت

چرا پر می دهی از آشیان این طایر وامانده در کویت!

***

خدایا! مرغک همسایه هم هی می کند قدقد

چه سرخوش، گوئیا تخم دو زرده کرده این اول صبحی

که با جفتش سرود فتح می خواند!

کلاغی می کند غرغر

دو صد طاووس هم افتان و خیزان می رسند از راه

ای آه

و غوغا می شود اندر حیاط خلوت احساس خواب آلودگی همراه!

***

من اینجا بس سرم ونگ۳ است

«و هر سازی که می بینم بدآهنگ است»

الا من با شمایم آی ای همسایه های مردمک آزار،

خواب در اعماق قاموس شما چند است؟!


پاورقی:

۱مخفف پرده  کرکره

۲ بچه که بودیم موقع خواب می خندیدیم و پدر می گفت «تِرّ و تِر» نکنید!

۳ ونگ (بر وزن جنگ) در بن به معنی «گیج» است.

+ نوشته شده در  جمعه 11 فروردین1391ساعت 7 بعد از ظهر  توسط علی نادری بنی  |